سپس پرسید:اگر نقص عضو داشتی باز دلباخته ام می شدی؟ از این سئوال مبهوت شدم نگاهی به دستها و پاهاو سایر اعظای بدنم انداختم و حسرت خوردم که اگر این اعضاء را نداشتم چه کارها که قادر به انجامشان نبودم. پاسخ دادم :خدایا در آن حال وضعیت دشواری داشتم اما همچنان دلباخته ات می شدم
دوباره خدا سئوال کرد :اگر نابینا بودی باز پدیده های مخلوق مرا ستایش می کردی؟چگونه می توانستم چیزی را بدون دیدن تحسین کنم ؟ ناگهان به یاد هزاران نابینا یی افتادم که در سرتاسر جهان خدا را دوست دارندو مخلوقاتشان را تحسین می کنند٬ سپس به خدا گفتم تصورش برایم دشوار است اما همچنان دلباخه ات می شدم.
خدا پرسید اگر ناشنوا بودی آیا باز هم به کلامم گوش می سپردی؟چگونه می توانستم کر باشم و سخنها را بشنوم؟در یافتم که شنیدن کلام حق الزاما با گوش جسم نیست بلکه با گوش جان صورت می پذیرد.پاسخ گفتم بسیار دشوار بود اما همچنان به کلام تو گوش می سپردم.سپس خدا سئوال کرد اگر لال بودی باز ذکر مرا بر زبان جاری می ساختی؟چگونه می توانستم بدون امکان صحبت کردن ذکر خدا را گویم؟
در آن حال بر من روشن شد که ذکر خدا با حضور قلب و جان صورت می گیرد و گفتار ما در ان نقشی ندارد و عبادت خداوند همیشه با صوت و صدا صورت نمی گیرد.پاسخ گفتم اگر چه نبودن صوت و صدا دشوار بود اما خدایا همچنان ذکر تو را میگفتم. خدا از من پرسید آیا حقیقتا مرا دوست داری؟
با شجاعت و با کمال اراده و اعتقاد پاسخ گفتم:بلی تو را دوست دارم که حقیقت مطلقی ویگانه واحدی. با خود اندیشیدم به خدا پاسخی به حق دادم اما...
خدا پرسید پس چرا گناه می کنی؟پاسخ دادم چون انسانم و بری از خطا نیستم.خدا گفت پس چرا در هنگام راحتی و آسایش از من دور و دورتر می شوی اما در هنگام مشکلات به سراغم می آیی؟هیچ پاسخی نداشتم که بدهم٬ تنها پاسخم اشک بود. خدا ادامه داد پس چرا فقط در خلوتگاه مرا می ستایی؟چرا تنها در لحظات نیایش مرا می جویی؟چرا خودخواهانه از من حاجت می طلبی؟
چرا در زمانی که وقت نماز و عبادت معین ساختم عذر و بهانه ای می تراشی؟ به شما تفکر اهدا کردم که مرا بجویید و بشناسید اما شما بندگان همچنان از آن روی گردانید.آیا به راستی مرا دوست دارید؟ توان پاسخ نداشتم چگونه می توانستم پاسخ دهم؟!
بی اندازه شرمسار شدم دیگر هیچ عذری نداشتم در حالا که تمام صورتم را اشک پوشانده بود گفتم بارالها٬مرا ببخش از تو طلب عفو دارم. خداوند فرمود: من رحمانم و خطای خطاکاران را می بخشم .پرسیدم: خدایا با این همه خطاکاری چرا باز مرا می بخشی و دوستم داری؟ خدا گفت چون تو مخلوقم هستی پس هیچگاه تو را رها نمی کنم.
هیچگاه آنچنان جانکاه گریه نکرده بودم و دلم مملو از غم نشده بودکه یک مرتبه آنقدر آرام شدم و آرامش یافتم.چگونه می توانستم از خداوند آنقدر غافل باشم.از خدا پرسیدم :چقدر مرا دوست داری؟خدا فرمود: به آن میزان که خارج از ادراک توست
و آنجا بود که خدا را با تمام اجزاء وجودم ستایش کردم...
سالروز تولد دیگران را به خاطر بسپار ـ با صمیمیت دست بده ـ نواختن یک ساز را یاد بگیر ـ در حمام آواز بخوان ـ بی هیچ علت خاصی بگذار بهت خوش بگذرد ـ سالی یکی دو بار خون اهدا کن ـ راز نگهدار باش
شادی ها را به فردا نینداز ـ وقتت را برای یاد گرفتن حقه های تجارت تلف نکن ، در عوض خود تجارت را یاد بگیر ـ عزیزان خود را با یک هدیه کوچک غیر مترقبه شاد کن ـ از شوخ طبعی ات برای خنداندن استفاده کن، نه برای سوء است
شریک زندگیت را با دقت انتخاب کن، نود و پنج درصد خوشبختی ها و بد بختی های زندگی ات ناشی از همین یک تصمیم خواهد بود ـ عادت کن چنان در حق کسان خوبی کنی که هرگز نفهمند تو بودی ـ قانون اساسی کشورت را بخوان
فقط آن کتابهایی را امانت بده که از نداشتنشان ناراحت نمی شوی ـ از شادی های کوچک لذت ببر ـ فراوان لبخند بزن،هزینه ای ندارد و ارزشش قابل تصور نیستـ هرگز تقلب نکن ـ هرگز به مقدسات کسی اهانت نکن ـ توقف کن و نوشته های تاریخی کنار جاده را بخوان ـ گوش کردن را یاد بگیر
در آخر بدون که همیشه این خداست که خیر و صلاح تو رو می خواد پس همیشه بگو خدایا اون چیزی که صلاح منه پیش بیاد حتی اگه مطابق میل من هم نباشه...
مبارک باد
ای صمیمی ای دوست
گاه بی گاه لبه پنجره خاطره ام می آیی
ای قدیمی ای خوب تو مرا یاد کنی یا نکنی
من به یادت هستم...
شهادت حضرت فاطمه (س)
به تمامی مخلصان ایشان
تسلیت باد
آرزو دارم شبي عاشق شوي
آرزو دارم بفهمي درد را
تلخي برخوردهاي سرد را
مي رسد روزي که بي من لحظه ها را سر کني
مي رسد روزي که مرگ عشق را باور کني
مي رسد روزي که شبها در کنار عکس من نامه هاي کهنه ام را مو به مو از بر کني
قبر مرا نيم متر كمتر عميق كنيد تا پنجاه سانت به خدا نزديكتر باشم
بعد از مرگم، انگشتهاي مرا به رايگان در اختيار اداره انگشتنگاري قرار دهيد
به پزشك قانوني بگوييد روح مرا كالبدشكافي كند، من به آن مشكوكم
ورثه حق دارند با طلبكاران من كتككاري كنند
عبور هرگونه كابل برق، تلفن، لوله آب يا گاز از داخل گور اينجانب اكيدا ممنوع است
بر قبر من پنجره بگذاريد تا هنگام دلتنگي، گورستان را تماشا كنم
كارت شناسايي مرا لاي كفنم بگذاريد، شايد آنجا هم نياز باشد
مواظب باشيد به تابوت من آگهي تبليغاتي نچسبانند
روي تابوت و كفن من بنويسيد: اين عاقبت كسي است كه زگهواره تا گور دانش بجست
دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال كنند. در چمنزار خاكم كنيد
كساني كه زير تابوت مرا ميگيرند، بايد هم قد باشند
شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبكاران ندهيد
گواهينامه رانندگيم را به يك آدم مستحق بدهيد، ثواب دارد
در مجلس ختم من گاز اشكآور پخش كنيد تا همه به گريه بيفتند
از اينكه نميتوانم در مجلس ختم خودم حضوريابم قبلا پوزش ميطلبم
به مرده شوي بگوييد مرا با چوبك بشويد چون به صابون و پودر حساسيت دارم
چون تمام آرزوهایم را به گور می برم سعی کنید قبر مرا بزرگ بکنید که جای جسدم باشد
عشق
آیا آن کلمه عشق است؟
رنگ صورت در یک لحظه تغیر می کند٬ عرق بر پیشانی ٬ لکنت زبان و ...
همه و همه معنای عشق هستند
اتفاقاتی که در لحظات عادی و نه لحظه دیدار معشوق رخ نمی دهد
پس عشق است آن کلمه کوچک
ولی نه
کلمه ای دیگر هم هست که بر عشق حکومت می کند
تنهائی
این است آن کلمه کوچک با معنائی بزرگ
حتی عشق هم در افکار تنهائییمان شکل می گیرد٬ به سر انجام می رسد و یا می میرد
پس آن کلمه تنهائی است
ولی نه
پس اراده چه ؟
حتی تنهائی هم با اراده ما شکل می گیرد
اراده بر تنهائی حکومت می کند ٬ پس اراده آن کلمه است
ولی اینجا یه مشکل دارد خود نمائی می کند
مشکل عشق است
عشق بدون اراده به وجود می آید
پس عشق بر اراده حکومت می کند
یعنی آن کلمه کوچک همان عشق است؟
خدایا ٬ اون کلمه کوچک با معنی بزرگ چیه پس؟...
آرزویم این بود که نباشم بی تو
در شب و روز و سحر٬ همه وقت و بی وقت
و نگران از اینکه٬تو نباشی غمگین و نباشی عاشق
من در این افکار غرق ٬ همه جا و همه وقت
ولی افسوس که این افکار هم رفت و نماند
تو خیانت کردی٬ و مرا باز نهادی تنها٬ با خود و تنها خود ٬ وفقط افکارم
و دگر هیچ کس و هیچ خیالی جز تو
تو برفتی و دوبار من شدم تنها ٬ ولی این بار کمی فرق می کرد
جسمم بی حرکت ٬ روحم در پرواز
با رفتن تو ٬ من دگر مرده و بی جان بودم و دوباره تنها
و دگر هیچ کس و هیچ خیال حتی تو...
بی تو می میرم
خندید و رفت
من ماندم و زمین
زمینی که شاهد قدم زدنمان بود
آسمان
آسمانی که شاهد نگاه کردن ما به ستاره هایش بود
و اکنون یک سال گذشته بود
این بار شاهد جدایمان بود
نه آن وقت و نه حالا چیزی نگفتن
چون ما نه اولین ها بودیم و نه آخرین ها...